اختلاط جمعی

 
نویسنده : مرجان-خلج - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
 

چه هوای خوبی بود امروز

بااینکه سرما خوردم ولی بازم میشد از هوا لذت برد .آسمون آبی و هوا تمیز و آفتاب درخشان.

از کنار پارک ساعی رد میشدم که با خودم گفتم خب چه کاریه از وسطش رد شو

رفتم و دیدم که بهار امسال زودتر آمده اما انگار هیچکس حواسش نیست.همه اخما تو همه و گوشیها بدست و  با سرعت دارن راه میرن .حالا کجا ؟ مگه نمیشه هم راه رفت و هم  دید؟ مگه نمیشه هم راه رفت و هم با گوشی حرف زد و  هم دستی  بر ساقه های پر از جوونه کشید و بهشون لبخند زد.

شاید باور نکنی ولی با دیدن جوونه ها و درخت بید مجنون که مثل حریر سبز شده بود

یاد تولد افتادم تولد همه آدمها

فکر کردم بهترین کادوی تولد هر کسی چی میتونه باشه

بزرگترین کادویی که تو تولدمون میگیریم کدومشه .حالا رمانتیک ترینش رو که فکر کنیم میشه اونی که از عشقت میگیری

ولی نه اینم بزرگترینش نمی تونه باشه

به نظر من بزرگترین و بهترین و عزیزترینش همونیه که موقع تولدت یعنی همون وقتی که اولین نفست و میکشی و اولین صدای ریه ات میشه اولین صدای زندگیت که من آمدم ،من هستم.

جسمت.

آره من مطمئنم این بهترین کادویی هست که میگیری

باهاش بزرگ میشی باهاش شاد میشی باهاش رنج میکشی

اما شاید هیچ وقت درست نبینیش

یا شاید اصلا فقط ایراداش رو ببینی بهش غر بزنی دوستش نداشته باشی اما آن

همیشه تو رو دوست داره

تا حال خودت رو اینجوری نگاه کردی؟

شکل یه کادوی تولد

تولد همه مبارک


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مرجان-خلج - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩
 

چند روز پیش بود که برای دیدنت به بیمارستان آمدم.

نگاهت  کردم چقدر خسته بودی.حتی رمقی برای نگاه کردن در تو نبود.از هر طرف به چیزی بند بودی.حتی دستهایت به تخت.

چه جای غریبی است آی سی یو.جایی میان زندگی و مرگ.انگار بر سر دوراهی

مانده ای یا شاید تو می خواهی بروی اما بزور نگهت داشته اند.در عصر جدید تو بایدکه تا آخرین ذره ی توانت را خرج کنی تا اذن خروج صادر شود.

بالای سرت ایستادم دستم را بر دستت گذاشتم.چقدر سرد بود،آماده رفتن.سرمای دستت در من نفوذ می کرد و گم می شد.

نگاهت می کردم و اشکهایم می چکید نه برای رفتنت که برای یک عمر سختی و زجری که کشیده بودی.طوبی.

امروز دوباره به دیدنت آمدم.دیگر انگار خسته نبودی ،اصلا اینبار نبودی.

برای اولین بار به غسالخانه آمدم.چقدر مرا به یاد فرودگاه می انداخت به وقت بدرقه.

ما پشت شیشه و تو آن طرف.همه می گریستند اما تلخ تر.تو می رفتی و ما می ماندیم

چقدر عجیب بود این آخرین شستشو، این آخرین لباس.

چقدر غریب بود که تو دیگر آشنای قدیم نبودی.که انگار این که می بینم خانه ی خالی توست.خانه ای که صاحبش از پشت پنجره ی چشمش به تو نمی نگرد.خانه ای متروک.

تو رفتی جسمت زیر خروارها خاک و  خودت نمی دانم کجا.

و آرزو کردم که دور شده باشی آنقدر دور که تمام رنج و سختیت را از یاد برده باشی.و رها از جسمی  که تا من به یاد دارم و تو به یاد داری بار سنگینی بر دوشت بود چنان سبک  پرواز کرده باشی و  آنقدر آزاد باشی که حتی نیم نگاهی نیز به زمین نیاندازی.

تولدت مبارک.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مرجان-خلج - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٥
 
شب و
من و
پایان و
روز


روز و
نور و
بینایی و
فکر


فکر و
فکر و
فکر


فکر و
آزمون و
خطا


خطا و
بخشش و
شروع


شروع و
....شروع و

انتها

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مرجان-خلج - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٠
 

دقت کردی

اینکه چی باشی و کجا باشی و چه رنگی باشی و چه جنسی و چه شکلی

در این  مورد اصلا فرق نمیکنه

بدنیا میای

شروع میکنی به گریه کردن چون راه دیگه ای بلد نیستی بگی چی میخوای

تو گریه میکنی و میگی چی میخوای یا چته ، اما جز دو سه موردش و متوجه نمیشن

گشنشه ، تشنشه ، جاش کثیفه .....

تو گریه میکنی و انها هم یواش یواش یه کم بیشتر متوجه میشن

دلش درد میکنه ، دماغش گرفته ، شاید چیزی تو لباسشه .....

ولی بازم از هر  هزار تا گریه نهایت صدتاش شاید فهمیده بشه

حالا یه کم بزرگتر شدی سعی میکنی با نگات یه چیزایی رو بفهمونی

میگن وای  الهی چه بامزه ،نیگاش کن همچی نگاه میکنه انگار همه چی حالیشه

بعد بزرگتر میشی حالا می فهمی بقیه چی میگن ولی هنوزم نمیتونی جواب بدی

چقدر زجر میکشی تا یه حرف ساده رو بفهمونی بقیه اش پیشکشت

حالا بزرگتر شدی و حرف زدن بلدی ولی دستور زبانت خوب نیست و غلط و غلوط حرف میزنی  . تو خیلی جدی حرف میزنی بقیه قربونت میرن و بهت میخندن .ایندفه اینجوری یه عالمه از حرفات شنیده نمیشه

برای همین پدر خودت و درمیاری که دیگه درست درست حرف بزنی

حالا عالی صحبت میکنی بی غلط خیلی هم جدی

حالا چی ؟دیگه حرفات و میفهمن ؟

نه.

ولی اصلا ناراحت نباش چون تو هم حرفای اونا رو نمیفهمی.

همیشه همه یه جورایی با هم اختلاف دارن .سنی عقیدتی ، حالی ، فکری ......

و همه اینها باعث میشه اخرش هم هیشکی هیشکی و نفهمه

حالا فهمیدی چرا وقتی یه چیزی میگی و یکی پیدا میشه میگه "اخ راست میگی منم همینطور " انگار دنیا رو بهت دادن؟ درست مثل وقتی که  تو یه مملکت غریب که اصلا زبونشون رو بلد نیستی یکی بهت بگه " سلام شما ایرانی هستین؟؟"

بهترین کار اینه که از چیزایی که میفهمی و میفهمن نهایت لذت رو ببری

 

 


 
comment نظرات ()
 
چشمه
نویسنده : مرجان-خلج - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٤
 

غمگین بود و افسرده

شاید دلایلی که برای غم داشت از نظر دیگران ابلحانه بنظر می آمد.

و اینکه چقدر آدمها در شرایط ناگوارتری هستند

واینکه چقدراو درمقابل دیگران خوشبخت بود.

ولی برای او تفاوتی نداشت که چقدر آدم بدبخت تر هم وجود داشت

غمگین بود و دنبال جایی برای گریستن

این بزرگترین آرزویش بود

آرزویی ساده و پیش پا افتاده، اما دست نیافتنی.

در این دنیا

جایی نبود تا بتواند تنهای تنها بنشیند

های های گریه کند

هق هق صدای گریه اش را بشنود

میان کوهی از دستمال های خیس گم شود

و آنقدر گریه کند تا چشمها و بینی اش در هم فرو بروند

واز قرمزی درست شبیه لبوی داغ زمستانی شوند در سینی صورتش.

جایی که

هیچ چشمی نباشد تا به تحقیر نگاهش کند

هیچ لبی تا نصیحتش کند

هیچ دستی تا نوازشش کند.

تنهای تنها

جایی تا اشکهای تلنبار شده اش را بیرون بریزد و نفس راحتی بکشد.

همیشه با خود می اندیشید

وقتی بمیرد چشمه ی آبی در آن حوالی متولد خواهد شد

زلال و پاک با صدایی دلنشین

و تنها اوست که میداند

این چشمه ، اشکهای تلنبار شده ای هستند

که اینک به آسودگی جاری اند

وکسی نیست تا بگوید

گریه نکن از تو بدبخت تر بسیارند


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مرجان-خلج - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢
 

وسط یه بحث بود
اونم از نوع نوشتاریش که خوندم
"مثل اینکه شما فقط با کله تیز‌ها سر و کار دارین بگردین
کله گرد هم پیدا میشود!!!
من که نمیدونستم کله گرد و کله تیز چیه پرسیدم
و فهمیدم که یک نمایشنامست ازبرتولت برشت
هر جوری بود کتاب رو پیدا کردم
میون انهمه کتاب که سالها پیش خمیر شده بودن و به
به شکل  شونهٔ تخم مرغ در آماده بودن این یکی‌ جون سالم بدر برده بود
من که از نمایشنامه خوندن بیزارم از سر فضولی با سرعت هرچه تمومتر
خوندم
ولی‌ میدونین  خواستم بگم که
یادتون مونده که تاریخی‌ که اتفاقات نمایشنامه درش میافته
۱۱ سپتامبر
یادتون هست که کله تیز‌ها و کله گردها فقط در تعریف با هم فرق دارن ولی‌ در اصل هیچ فرقی‌ با هم ندران
یادتون هست که همهٔ این تعاریفی که شده بود برای برتری عده یی به عده دیگه فقط
برای روی قدرت موندن و پول بود
یادتون هست که اصل اصلا چیز دیگهٔ بود که قرار بود فراموش بشه
یادتون هست که آخرش هم هیچی‌ به هیچی‌ فقط هیچی‌
یادتون هست؟؟؟؟
ولی‌ گوشی نبود برای شنیدن
چشمی نبود برای خوندن
کسی‌ نبود برای جواب دادن
چرا همه فکر می‌کنن که داری پرت و پلا میگی‌ و منظورت حرف زدن الکیه؟؟؟
چرا؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
آرزو میکنم
نویسنده : مرجان-خلج - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٩
 

آرزو میکنم بخوانی

آرزو میکنم ببینی

آرزو میکنم بشنوی

آرزو میکنم درست بگویم

آرزو میکنم درست بنویسم

 آرزو میکنم درست بخوانم

 آرزو میکنم باورکنی که مزاحم نیستم

                            که کوچک نیستم

                            که اصرارم از نادانی نیست

                            که خواسته ام بیشرمانه نیست

                            که دوست داشتنم از بی شرافتی نیست

                                                   آرزو   میکنم  باورم کنی

                                                  تا دیگر باورت را آرزو نکنم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مرجان-خلج - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۸
 

روی زمین افتاده بود
دست و پایش زخمی شده بود
رهگذری می گذشت
دستش را دراز کرد
:ببخشید آقا میشه کمک کنین؟
رهگذر نگاهی کرد،لبخندی زد و گفت
"چی شد که افتادین؟
: نمی دونم پام به یه چیزی گیر کرد افتادم
حالا میشه کمک کنین بلند شم؟
"جاییتون که نشکسته احتمالا یا در رفته باشه یا....
:نه گمون نمیکنم فقط کمی زخی شدم مهم نیست اگه بتونم بلند شم
ودستش را همچنان برای گرفتن کمک بلند است
رهگذر چرخی به دورش زد و گفت
"نه بنظر نمیاد اتفاق مهمی افتاده باشه
این ممکنه برای هرکسی پیش بیاد
:بله میدونم یه کم حواسم پرت بود
"نه هیچ وقت نباید با حواس پرت تو خیابون راه رفت خطرناکه
:بله تجربه اش کردم پیداست نه؟
لطف میکنین دستم و بگیرین؟
"باید توجه داشته باشی که زندگی پر از بالا و پائین ولی باید به زیبائیهای زندگی توجه کرد
:آقا نمیدونین چقدر پام درد میکنه الان موقع توجه به زیبائیهای زندگی نیست
یه کم بتادین و باند کارسازتر نه؟
"خب البته ولی اصل زندگی اینه که تو درست فکر کنی ،به درون خودت توجه کنی
تنها مشکل تو  خودتی اگرنه زمین نمیخوردی
:بله آقا میدونم خیلی حواسم پرت بود ، خیلی فکر میکنم
حالا میشه دستم و بگیرین تا بلند بشم؟

رهگذر نگاهی به او انداخت و گفت
"اصلا حوصله اش رو ندارم کسی دنبالم راه بیافته و بیاد ،میخوام تنها باشم.

و رفت


 
comment نظرات ()